خاطرات سيد شهيدان اهل قلم


 مفهوم آزادي صداي گنجشكها فضاي حياط را پر كرده بود, باباي مدرسه جارو به دست از اتاقش بيرون آمد. مرتضي! مرتضي! حواست كجاست؟ زنگ كلاس خورده و مرتضي هراسان وارد كلاس شد. آقاي مدير نگاهي به تخته سياه انداخت. روي آن با خطي زيبا ...

يكي از بچه ها برخاست: «آقا اجازه! اين را «آويني» نوشته.» فرياد مدير «مرتضي» را به خود آورد:
«چرا وارد معقولات شده اي؟ بيا دم دفتر تا پرونده ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.»
معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدير چيزي گفت. چشمان مدير به دانش آموزان دوخته شد. قليان احساسات كودكانه مرتضي گوياي صداقت باطني اش بود و مدير ...
«سيد مرتضي» آرام و بي صدا سرجايش بازگشت. اما هنوز صداي گنجشكان حياط و قناري آقاي مدير به گوش مي رسيد. آزادي مفهوم زيباي ذهن كودك شد.

تعلقات سيد مرتضي
كتابچه دل سيد پر بود‏، آن را كه مي گشودي، صدف عشق را مي ديدي كه درونش مرواريد محبت اباعبدالله (ع) و ايمان به خدا مي درخشيد. همه وجودش را به امام عشق بخشيده بود. خانه، ماشين و مال، چيزهايي بودند كه در مخيله اش نمي گنجيد. سرانجام دنيا را رها كرد و فرياد زنان با پاي برهنه در برهوت كربلا دويد. فقط براي سالار شهيدان خواند و نوشت. آسماني بود‎، متواضع و بلندنظر، در برنامه دانشجويي «رقص علم» به خواهش دانشجويي، از مولايش نوشت.
برق سكه ها چشمانش را خيره نكرده بود، اين عشق بود كه قلبش را بي تاب ساخته و قلمش را لرزان. اعتراض كردم، سيد سالهاست كه مي نويسي و مي خواني اما هنوز ...
كلامش سردي سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقي غير از اين موضوعات ندارم....» (1)

ندامت
صفحه سپيد تقدير ورق خورد، اما سياهي گناهان من هر ساعت پاكي و صداقت اين دفتر را تيره مي ساخت. سرخي افق دل آسمان را خونين ساخته بود. كه من دل سيد را شكستم. از شدت ناراحتي به حياط آمدم نگاه هراسان، دل بيقرار و لبان لرزان من، همه گوياي ندامت بود. قدمي بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. سيد مرتضي در را بست، به نماز ايستاد. او هنوز دفتر اخلاصش سپيد بود. ساعتي بعد در خيابان در آغوشش بودم. گويي اتفاقي نيفتاده است. (2)

زندگي و نماز
به نماز سيد كه نگاه مي كردم، ملائك را مي ديدم كه در صفوف زيباي خويش او را به نظاره نشسته اند. رو به قبله ايستادم. اما دلم هنوز در پي تعلقات بود. گفتم: «نمي دانم‏, چرا من هميشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خيره شد.
«مواظب باش! كسي كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگي نيز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.
اما من مدتها در فكر ارتباط ميان نماز و زندگي بودم.
«نماز مهمترين چيز است، نمازت را با توجه بخوان» (3). بار ديگر خواندم, اما نماز سيد مرتضي چيز ديگري بود. (4)

دفتر سپيد, قلمي سرخ
به چشمانش كه نگاه كردم، تبلور ايمان را يافتم سر بر خاك كه مي نهاد، هق هق اشك بود و ناله هاي بي قرار
درست از همانجا حضور خدا را حس مي كردي لحظه لحظه رسيدن به قرب الهي را خاكي و متواضع با لباس ساده بسيج
دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سيد هنوز با دهان روزه و دعاي زير لب از سفرهاي سبز آسماني شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپيد با قلمهاي سرخ مي نوشت. (5)

سفر حج
سفر حج ، ميقات با خداي عشق با پاي دل راه سخت صفا و مروه را پيمودن كار عاشقان است. بين آنكه دلش مشتاق باشد، با آنكه پايش مشتاق باشد فاصله اي است به وسعت آسمان تا زمين.
مرتضي كه از اين سفر بازگشت، به ديدارش رفتيم، در عرفات گم شده بود، مي گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پيدا كنم. خيلي برايم عجيب بود. من كه گم بشوم ديگر چه توقعي ازآن پيرمرد روستايي است.»
لبخندي بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد يادم آمد كه اي بابا! حديث داريم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذيرفته است.»
صحراي عرفات، حضور صاحب الزمان (عج) و دل بي قرار آويني، اگر تمام اشك هايش در جبهه بي شاهد بود، آنجا كه ديگر مولايش دل بي تاب سيد را مي ديد. آنجا كه حجه بن الحسن(عج) اشك را از روي گونه هاي مردان خدا پاك مي كند، دستانش را مي گيرد، تا راه را گم نكند سيدي دست در دست سيدي والامقام هفت وادي عشق را با پاي جان مي دود. (6)

پارتي بازي
از شدت عصبانيت دستانم مي لرزيد.
صورتم سرخ شده بود.
كاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روي كاغذ و نوشته اي تيره بر روي آن
اعترافي از روي ناداني به سيدي بزرگوار به خانه رفتم خسته از سختيهاي روزگار چشمانم را بستم در عالم رؤيا
صديقه طاهره را ديدم، زهراي اطهر(سلام الله عليها) در مقابلم ايستاد.
از مشكلاتم گفتم و سختيهاي مجله سوره .
حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟
و باز گلايه از سيد مرتضي و حوزه هنري
دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داري؟
و سومين بار ازخواب پريدم .
غمي بزرگ در دلم نشست، كاش زمين مرا مي بلعيد و زمان مرا به هزاران سال پيش تر پرت مي كرد.
مدتي بعد نامه اي به دستم رسيد :«يوسف جان! دوستت دارم، هرجا مي خواهي بروي برو، هركاري مي خواهي انجام بده، ولي بدان براي من پارتي بازي شده است، اجدادم هوايم را دارند»
ساعتي بعد در مقابلش ايستادم.
سيد جان! پيش از رسيدن نامه خبر پارتي بازي ات راداشتم. (7)

نخل تنومند
شب جمعه و مردي در كنار محراب مسجد عشق(جمكران)«يا غياث المستغيثين»
بغضي بود كه در گلو مي شكست
صداي هق هق گريه هاي مرد و شانه هاي لرزانش مرا متوجه او ساخت پس از اتمام دعا كنارش نشستم
معصوميت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش ناگهان تمام وجودم لرزيد
با ديدن كتاب حافظ گفت: «برايم فال بگير.»
و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت
«خرم آن روز كزين منزل ويران بروم.»
و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فرياد مي زد.
چند ساعت بعد عازم رفتن شد
پرسيدم: «نامت چيست؟»
گفت: «مهره اي گم شده در صفحه شطرنج الهي»
دو سال گذشت اما طنين صدايش در ذهنم بود.
بار ديگر او را در محفل عاشقان مولا يافتم.
نامش را پرسيدم.
گفتند: «سيدي از عاشقان سلسله ولايت است.»
در تكرار مكرر آن محفل شبي از شبها به اصرار دوستان فقط براي دل او سروده اي را خواندم
او برعكس سجاده نشينان خانقاهي بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.
اي كاش من مريد اين يل پهنه عرفان و عشق حق بودم.
او را دوست داشتم بدون اينكه حتي نامش را بدانم.
سرانجام از اين منزل ويران رخت بربست.
و من تازه فهميدم كه چه پربار بود‏, اين نخل تنومند و سر به زير . (8)

خضر زمان
نگران بود و اميدوار. شايد آيندگان عاشق تر باشند.
عشق يعني همانند موسي (عليه السلام ) به دنبال خضر(عليه السلام ) زمانت، مهر سكوت برلب، با چشماني بسته، دل به جاده سپردن. در اين وادي چرا؟ معنا ندارد ناگهان شكوه هاي ديرينه سيد مرتضي سرباز كرد.
«صداي من به جايي نمي رسد، اما اگر مي شد برسد، بايد در اين مملكت براي سريان و نفوذ گسترده تر رأي ولايت فقيه تلاش كرد. نبايد راضي شد و گذاشت كه اوامر آقا در پيچ و خم توجيهات و تفسيرهاي غلط معطل بماند. اين آخرين سفارش بود.
پس اگر براي لحظه اي مردد شدي، بدان تو مرد ميدان و عمل نيستي. (9)

مرد باراني
تالار انديشه مملو از هنرمندان، نويسندگان، فيلمسازان و ... بود. به سختي وارد سالن شدم. فيلم اجازه اكران نداشت. آرام در كنار سعيد رنجبر نشستم. ناگهان در ميان متن فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه (غير مستقيم) به صديقه طاهره توهين شد.
سكوت تلخي بر فضا حاكم گشت.
در خيا ل خود با روشنفكري قضيه را حل كرديم: «حتماً انتقادي است بر فرهنگ عامه مردم»
در همين لحظه مردي با كلاه مشكي و اوركت سبز برخاست.
نگاه ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت كند چرا توهين مي كني؟»
سيد مرتضي بود كه مي خواست بر سر جهان فرياد بزند، او تنها ايستاده بود.
از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (سلام الله عليها) در تمام اعصار مظلوم است. (10)

داروي درد وصال
مرتضي خيلي خسته بود، خسته عشق و همه مي دانند كه نوشداروي اين درد، وصال است. در عمليات طريق القدس علي به شهادت رسيد و در آغوش آويني آخرين نفس را كشيد، اين بار خون بود كه از ديدگان مرتضي مي چكيد، برايش سخت بود، علي در نزديكي او شهيد شود و او كه كمي جلوتر بود....
وقتي عشق حسين (عليه السلام ) در جانت ريشه كرد، ديگر قدرت ماندن نداري، در قافله حسين(عليه السلام ) كسي قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته اند، آن روز كه رضا در كنار او به شهادت رسيد، قريب دو ساعت مرتضي بي تاب و سرگردان در شلمچه راه مي رفت، بي قرار بود گمان مي كرد از قافله جا مانده است، يا اينكه قافله سالار او را در كاروان خويش نپذيرفته است. آرام پرسيدم :«مرتضي جان چرا پريشاني؟» بغض گلويش را فشرد : «من نمي فهمم چرا در اين مدت من شهيد نشده ام.درست مي ديدم كه درآخرين لحظه تير به افراد نزديك من مي خورد و من سالم از كنار آنها بلند مي شوم.» (11)

در باغ شهادت باز است
آن روزگار اتاق بچه هاي سوره تنها محفل انس كساني بود كه «هنر ديانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجيح مي دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفير فرهنگ ولايت «صادق گنجي» را در روزنامه ها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوي خوش عطر «تي رز» به مشامم رسيد، فهميدم كه سيد آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ايستاده بود. جلو رفتم. دانه هاي درشت اشك گونه هايش را نوازش مي كرد، با صداي بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضي!» يكي از بچه ها سريع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جايم نشستم نمي دانستم حالش بد است».
ناگهان برگشت و با بغض گفت: « مي بيني حسين؟ مي بيني چه جوري داريم در جا مي زنيم ؟
هفته پيش با او بوديم. كاش او را مي شناختي. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلي!... خوش به حالش
كي فكر شو مي كرد به اين قشنگي اونم بعد از اين همه مدت كه از قطعنامه مي گذره بره ؟»
ديگر چيزي نگفت. هق هق گريه امانش را بريد. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر كشيد. (12)

در حضور غربت ياران
سيد دل پرخوني داشت، همراهانش با صداي «يارب» هاي او در نيمه شب آشنا بودند. پاسي از شب كه مي گذشت، در انتظار صداي ناله هاي آويني چشمانشان را باز مي كردند مرتضي مرثيه سرا بود، دلي عاشورايي داشت قصه وصال، روح بي تابش را عاشق مي ساخت. يكبار در دوكوهه به او گفتم: شهيد داوود يكبار در زمين خيس پادگان به زمين افتاد و گريه كرد وقتي علت گريه اش را پرسيدم، پاسخ داد:«ياد عباس (عليه السلام ) افتادم كه هنگام به زمين افتادن دست نداشت، حتماً خيلي سخت به زمين افتاده است. با شنيدن اين سخن گريه مجال صحبت را از مرتضي گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت ها به ياد غربت عباس بن علي (عليه السلام ) و داوود گريست. گوئي پرده هاي غيب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمين صبحگاه مي ديد. لب به سخن گشود، داوود بايد مي رفت. برخاست، پا برجاي گام هاي داوود نهاد. مرتضي مردي آسماني بود كه پاي بر خاك داشت. (13)

مرواريد گم شده يقين
در عمليات كربلاي پنج، سيد مرتضي مسئول اكيپ بود.
از آسمان آتش مي باريد. از شدت سرما بدنمان مي لرزيد. آويني گفت :« بايد به جاده فاطمه الزهرا (س) كه زير آتش عراقيهاست، برويم.»
مدتي بعد «مرادي نسب»، «والايي» و «عباسي» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز كردم؛ اما دوباره بي هوش افتادم.
يك ساعت بعد بيدار شدم، مرتضي بيرون سنگر نماز شب مي خواند،
با خودم گفتم : « اين مرد خستگي ندارد»
براي نماز صبح همه بچه ها را بيدار كرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتيم.
حاجي فقط تا رسيدن به خط خوابيد. در خط مقدم شجاعانه مي دويد، اصلا لزومي نداشت كارگردان آنجا باشد، مسئوليتهايي كه در شهر داشت بايد مانع حضور او در جبهه مي شد، ترس و خستگي در قاموس مرتضي راه نداشت، او در جبهه به دنبال چيز ديگري بود.
«مرواريد گم شده يقين كه سخت پيدا مي شد.» (14)

گل سرخ
مرتضي چون گلي سرخ ميان بچه هاي روايت مي درخشيد، همه از تلألو وجود او جان مي گرفتند، اميد حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه هاي سالهاي جنگ و شهادت دوستان بر روي دو پايش ايستاده بود.
اما هنوز در سر سودايي داشت، دلش نمي خواست مردم اسطوره هاي ايمان را به فراموشي بسپارند.
«روايت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند كه آن روح و نواي قبلي در فيلمها نيست.
كار «روايت» پس از جنگ سخت تر شده بود، حاجي با عصبانيت به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فكري مي خواهيد بكنيد اما در مورد اين يكي ديگر قضاوت نكنيد، روايت فتح اصلا از من نيست، از يك جاي ديگر است.
مشكل ما اين است كه مقدار فيلم هايي كه در دسترس داريم، محدود است و براي اجراي امر آقا مجبوريم براي زنده نگهداشتن و استمرار روايت فتح، آن را كمي طولاني تر كنيم، چون در حال حاضر دستمان به فيلمهاي جنگ در آرشيو صدا و سيما نمي رسد.(15)

معناي زندگي
مرتضي دل بسته بود، ناله هاي شبانه اش دردي جانكاه در دل داشت، كه با هق هق گريه مي آميخت.
سيد بارها و بارها بر ايمان از شهادت گفت: از رفتن به سوي نور، پرواز كردن، بي دل شدن، سجده گاه خويش را با خون، سرخ نمودن، و راهي بي پايان تا اوج هستي انسان گشودن. به ياد دارم كه در مورد زندگي و مرگ گفت:« زندگي كردن با مردن معني مي يابد، كليد ماجرا در مردن است، نه زندگي كردن.»
چگونه مردن برايش مهم بود؛ و خداوند آرزويش را به سر منزل مقصود رساند..(16)

برهوت
سعيد با عجله وراد سالن شد، گله مند بود فيلم خنجر و شقايق(17) را مي خواست، قرار شد به منزل حاجي برويم، مقابل در، كه رسيديم، سعيد پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز كرد، حاجي با نگاهي خندان به كوچه آمد، سعيد فيلم ها را خواست، سيد پس از چند لحظه سكوت گفت:«سعيد جان! فعلاً تنها نسخه فيلم ها دست من است.
من اكثر شب ها آنها را در جايي نمايش مي دهم، اگر فيلم ها را امشب به شما بدهم بايد بيست و چهار ساعت بعد برگرداني». با عهد و ميثاق شديد فيلم را به قاسمي داد، با شوخي گفتم:«آقا مرتضي نگفتي! فيلم ها را براي چه كسي نمايش مي دهي».
حاجي نگاهش را به زمين دوخت و با خنده گفت:«بيشتر شب ها آنها را در پايگا هاي بسيج محلات نشان مي دهم، امشب عذر آنها را مي خواهم، اما آقا سعيد فردا شب حتماً با فيلم ها بيا».
آويني جوانان را از دريچه دوربين به معركه عشق مي كشاند؛ آنگاه آنها را در برهوت رها مي كرد؛ تا خود چاره اين زخم بي هنگام را بيابند. (18)

گلچين بيقراري
سپيده صبح رسيد، جاده هويزه غوغايي داشت، سراب بيابان انسان را در ورطه حيرت مي كشاند، حاجي و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشته ها مي گفت و مرتضي مثل ابر بهار مي گريست.
چون ابري بر سر خاكي، آن روز فهميدم بي سبب نيست كه حسين (عليه السلام ) سيد فاتحان خون از ميان شيعيانش اندك نفراتي را برگزيد. گزينش امام عشق ( رحمت الله عليه ) گزينش بي قراري است.
او به دنبال دل شيدا، در ميان رسوايان تاريخ گل چين مي كند، مرتضي نيز گل سرخي در ميان گلستان شوريدگان بود.
مردي آسماني كه عصاره روح دردمندش، خدا بود. (19)

قداست اشك
مراسم نماز جمعه به پايان رسيد، در حوالي چهار راه لشگر با حاجي و بچه هاي لشگر بيست و هفت ايستاديم. صداي شادي و خنده همگي به آسمان بلند شد؛ قبل از خداحافظي يكي از نيروها ياد گردان «سيف» را زنده كرد. خاطرات آخرين شب فروغ ستارگان گردان سيف، دل همه را لرزاند، هنوز سخنان او به پايان نرسيده بود كه سيد آرام و بي صدا اشك هايش جاري شد. پرسيدم حاجي چرا گريه مي كني؟»
گونه هاش تر گشت، بغضش را فرو خورد و گفت:«شما نمي دانيد چه كاري كرده ايد، شما نمي دانيد آن شب بر اين بچه ها چه گذشته!» اشك هاي مرتضي صداقت بي ريايش بود، كه گونه هاي لرزانش را متبرك مي ساخت. قطراتي به قداست تمام عبادت هاي يك زاهد. (20)

تشييع با شكوه
اواخر فروردين ماه بود، پيكر خونين و خسته سيد مرتضي بر دوش امت حزب الله در مقابل حوزه هنري تشييع مي شد، در همين لحظه اتومبيل حامل مقام معظم رهبري در خيابان سميه ايستاد، آقا براي اداي احترام به شهيد علي رغم مسائل امنيتي از ماشين پياده شد، كنار پيكر سرباز دلخسته خويش ايستاد، و زير لب زمزمه نمود، «انا لله و انا اليه راجعون» نگاهي به اطراف انداخت، در جست و جوي خانواده شهيد بود. آقا آرام و بي صدا در حاليكه چشم به تابوت سيد مرتضي دوخته بود، به راه افتاد خيابان سميه هنوز صداي گام هاي آهسته مقام معظم رهبري را به دنبال پيكر سربازش در ذهن دارد.
و چه سخت است، كه سربازي را در مقابل چشمان مولا و مقتدايش به خاك بسپاري، و چه بغضي در دل دارد، سالاري كه فرزند، سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك مي سپرد. (21)

مرواريد گم شده رهبر
همه مي دانستند آن روز مراسم خاكسپاري سيد مرتضي آويني است، قرار نبود آيت الله سيد علي خامنه اي در اين مراسم باشكوه شركت كنند، در اولين ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:«من دلم گرفته، دلم غم دارد، مي خواهم بيايم تشييع پيكر پاك شهيد آويني. من افتخار مي كنم به وجود اين بچه هاي نويسنده و هنرمندي كه در اين مجموعه حوزه هنري تلاش مي كنند. اين آقاي آويني را آدم وقتي سيما و چهره نوراني اش را مي بيند، همين طور دوست دارد به ايشان علاقمند بشود».
دل بي قرار رهبر در جست و جوي مرواريد گم شده سپاهش بود، كه اينك بر دوش هزاران ايراني مسلمان به سمت بهشت زهرا مي رفت، و باز هم آقا صبور، سنگين و سرافراز غم فراق يكي ديگر از مرواريدانش را به جان مي خريد. (22)

راز چشمان سيد مرتضي
مرتضي دلخسته بود. اين اواخر خنده هاي هميشگي اش را نداشت، در سال هاي بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام ( رحمت الله عليه ) هرگز او را اينچنين در پيله تنهايي و اندوه نديده بودم، ما به حسب گمگشتگي در عادات عالم ظاهر، او را كه اهل عادت نبود نشناختيم، خوديتهاي ما حجاب هايي بودند كه «بي خودي او را از چشمانمان پنهان مي كردند، ما ضعف هاي خود را در آينه وجود او به تماشا نشستيم و زبان به ملامت او گشوديم»
عافيت طلبان توهمات خويش را متظاهر در وجود كسي تشخيص دادند كه نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود كه در اين روزگار هم كه از ارزش هاي جنگ جز خاطره اي گنگ نماند، «روايت فتح» مي ساخت.
و واي بر ما اگر با اين شتاب به چنبره عقل هاي عادت زده خود گرفتار آييم و بار ديگر به بهانه آشنايي با او، از خود بگوئيم و به بهانه بيان رنج او، درد خود را بازگوئيم. (23)

آخرين لبيك
بعد از شنيدن خبر شهادت سيد مرتضي خواستم خودم اين خبر را به بچه ها بدهم، به همين علت ظهر در راه بازگشت از مدرسه به آنها گفتم:« پدر هست، هميشه هست، فقط ما توانائي ديدنش را نداريم و اين مي تواند زياد مهم نباشد». انسان حقيقي در فناست كه حيات مي يابد، و به ديگران نيز حيات مي بخشد، و چنين مقدر است كه در قيد حيات ظاهر جز براي تني چند از اهل دل ناشناس بماند، تنهايي و غربت او نيز تا واپسين روز مؤيد همين معنا بود.
در روز تشييع جنازه از ديدن آن خيل دلسوختگان بر خود لرزيدم. چگونه او در تنهايي خود اين همه عاشق داشت؟ بسيار گفتند و شنيديم كه او لياقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روي شايستگان باز است. چگونه باور كنم؟
اين روزگار كه روزگار شهادت نيست. او همواره در پي جاودانگي بود. از مرگ نمي هراسيد و باور داشت كه اين تن نه جاي پروراندن كرم است، پيله اي است تا كه پروانه آن را بشكافد و آن همه بر گرد شمع ولايت طواف كند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، كربلا، نداي هل من ناصر ينصرني، را نداي حق طلبي تمام اعصار را لبيك گويد، او كربلا را در فكه يافت و از همان جا نيز به ياران امام حسين (عليه السلام) پيوست. (24)

سفر به كوي دوست
در ره دوست سفر بايد كرد از خويشتن خويش گذر بايد كرد هر معرفتي كه بوي هستي تو داد ديوي است به ره، از آن حذر بايد كرد «امام خميني ( رحمت الله عليه )»
ساعت 6:30 صبح شنبه خبر مجروحيت آويني را به من دادند، اما دلم گواهي مي داد او به شهادت رسيده است با اين همه براي چند لحظه سخن عقلم را باور كردم:«هنوز مي تواند بينديشد و قلم بزند، هنوز مي تواند با صدايش كه در چند ماه اخير گرفته بود، روايت فتح را بخواند، پس مهم نيست. با خود انديشيدم :«چرا هرچه معالجه كرد، گرفتگي صدايش برطرف نشد، با اينكه دكتر قول داده بود كه حنجره اي را كه در خدمت اسلام است خيلي زود مداوا خواهد كرد». تنها آن زمان كه خبر شهادتش را شنيدم، دريافتم كه حضرت امام (ره) چگونه با زبان شعر اين خبر را شب قبل به من داده بود، و من نفهميدم و اين چه حكايتي است كه حضرت امام(ره) منادي سفر او به كوي دوست بودند؟
عادات، بندهايي هستند كه ما را زمين گير كرده اند و حتي آنگاه كه نشانه هايي اينچنين بر ما نازل مي شود، باز در پرده ايم و غافل. بر پله ها نشستم و... (25)

شناخت مرتضي
آنچه كه دل مرتضي را به درد مي آورد شناخت رنج انسان بود، انساني كه با دور شدن از مبدأ وحي خود را تنها و سرگردان در اين كره خاكي يافته است، انساني كه عهد ازلي خود را به فراموشي سپرده و مقام خليفه اللهي خويش را از ياد برده است. او حتي براي لحظه اي از معناي «انالله وانااليه راجعون» غافل نبود، مبدأ و مقصد را مي شناخت، و خود را در نسبت با اين شناخت معرفي مي كرد، درد او، غفلت ما بود، لحظه اي بر او نمي گذشت، مگر اينكه خود را حاضر در پيشگاه حق و حق را ناظر بر خويش بيابد.
اگر با شهادت او خود را مي شناختيم و به قضاوت مي نشستيم چگونه مي توانستيم مدعي شناخت رنج او باشيم؟
ما كجا و دامن دوست كجا؟
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسكينم (26)

مرده اوئيم و بدو زنده ايم
مراسم عيد بود مرتضي حال عجيبي داشت، ديد و بازديد آن سال براي او جلوه اي ديگر داشت. همه ما متوجه تغيير روحيات او شده بوديم.نگران شدم اماسعي كردم كسي از اين موضوع مطلع نشود. يك شب همينطور كه با هم صحبت مي كرديم. گفت:«نمي دانم اين روزها چه خوبي كرده ام كه خدا اين حال خوب را به من داده است»
مرتضي ماه ها بود كه آسماني شده بود اما عقل زميني، قدرت درك عشق او را نداشت، عاشقان زمين را تنگناي محبس درد مي دانند و زماني كه پيك وصال فرا مي رسد از شادي و شعف در پوست خود نمي گنجند و ذكر قلب و روحشان اين است كه:«مرده اوئيم و بدو زنده ايم.» (27)

شهيد آشنا
روزي كه به پاكستان رسيديم سيد عجيب دلشاد بود، يك روز به كنار مزار عارف حسيني رفتيم. آقا مرتضي نشست، كنارمزار و براي ساعتي گريه كرد معاون شهيد عارف حسيني آنجا بود. با چشماني شگفت زده به او نگريست! با تعجب پرسيد:«شما قبلاً ايشان را ديده بوديد» سيد
مرتضي اشك هايش را پاك كرد و از كنار مزار برخاست و گفت:«خير، من قبلاً ايشان را نديده بودم»
مرتضي تمام شهدا را مي شناخت، خون همه آنها در رگ هاي او مي جوشيد. چهره هر شهيدي را كه مي ديد مي گفت:«فكر كنم روزي من او را ديده ام اما همه آنان را مرتضي به چشم يقين ديده بود. شب هاي سيد شب هاي نجوا با شهيدان بود.» (28)

حج و تولدي دوباره
تازه جنگ به پايان رسيده بود با اصرار دوستان حاجي براي مراسم حج به مكه رفت. وقتي بازگشت از او پرسيدم :«آقا مرتضي آنجا چطور بود؟» با ناراحتي گفت:«بسيار بد بود، چه خانه خدايي، غربي ها پدر ما را در آوردند. كاخ ساخته اند، آنجا ديگر خانه خدا نيست. تمام محله بني هاشم را خراب كرده اند. كاش نرفته بودم. مدتي بعد دوباره او را عازم حجاز ديدم؛ با خنده گفتم:«حاجي تو كه قرار بود ديگر به آنجا نروي؟ نگاهش را به زمين دوخت و پاسخ داد:«نمي دانم اما احساس مي كنم اين بار بايد بروم. وقتي بازگشت.
دوباره از اوضاع سفر پرسيدم.
اين بار هيجان عجيبي داشت.
با خوشحالي گفت:« اين دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسي از آنها گرفتم كه اي كاش قبلاً با اينها آشنا شده بودم بارها و بارها گريستم، به خاطر تحول و حماسه اي كه در اينها مي ديدم. به يكي از جانبازاني كه نابينا بود گفتم:«دوست نداشتي يك بار ديگر دنيا را ببيني؟ حداقل انتظار داشتم بگويد:«چرا يك بار ديگر مي خواستم دنيا را ببينم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسيدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چيزي كه به خدا دادم و معامله كردم نمي خواهم فكر بكنم. بدنم مي لرزيد، فهميدم كه عجب آدم هايي در اين دنيا زندگي مي كنند ما كجا، اينها كجا.» (29)

بال در بال ملائك
يازدهم فروردين ماه سال 1372 حاجي را در اهواز ديدم، حاجي براي ادامه حقيقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت:«تهران دنبالت مي گشتم. اهواز گيرت آوردم! خودت را آماده كن، با عكسهايت، براي روايت خرمشهر...

صحبت به درازا كشيد.
حاجي گفت:«اين تلخي ها هميشه مثل شهادت شيرين است و اين طبيعت حيات انسان مي باشد كه با غلبه به رنج ها و آرمان ها زنده بماند و من هم مظلوميت بسيجيان را غريبانه مي بينم و خودم نيز در اين مظلوميت قرار گرفته ام اما زماني كه آقا دوباره موتور روايت فتح را روشن كرد من دوباره جان گرفتم و اميد آقا به دل سوخته ها است كه در اين خانه وجود دارند.
اشك هاي رهبر با اشك هاي بسيجيان مخلوط شد مرتضي بال در بال ملائك پرواز كرد. سرود لاله ها دوباره جان گرفت و دوربين من پس از چهار سال با ريختن اشك به كار افتاد. (30)

پي نوشت :

(1) كتاب همسفر خورشيد / راوي:آقاي همايونفر
(2) كتاب همسفر خورشيد / راوي:محمدي نجات
(3) از سخنان سيد مرتضي آويني
(4) كتاب همسفر خورشيد / راوي: اكبر بخشي
(5) كتاب همسفر خورشيد / راوي: دالايي
(6) همسفر خورشيد / راوي: شهيد سيد مرتضي آويني
(7) همسفر خورشيد / راوي: برادر يوسفعلي مير شكاك
(8) همسفر خورشيد عشق
(9) كتاب همسفر خورشيد
(10) همسفر خورشيد / راوي : رضا رهگذر
(11) همسفر خورشيد
(12) گفتگو با آقاي حسين بهزاد
(13) كتاب هسفر خورشيد. / راوي : برادر رضا برجي
(14) كتاب هسفر خورشيد / راوي: آقاي همايونفر
(15) كتاب همسفر خورشيد / راوي: دوست شهيد
(16) كتاب همسفر خورشيد / راوي : دوست شهيد
(17) اين فيلم در مورد بوسني است.
(18) كتاب همسفر خورشيد / راوي : بهزاد
(19) كتاب همسفر خورشيد / راوي : دوست شهيد
(20) كتاب راز خون
(21) كتاب راز خون
(22) كتاب راز خون صفحه 30
(23) راز خون / راوي: همسر شهيد
(24) كتاب راز خون / راوي : همسر شهيد
(25) كتاب هسفر خورشيد / راوي: همسر شهيد
(26) كتاب مرتضي و ما
(27) كتاب همسفر خورشيد
(28) كتاب همسفر خورشيد
(29) كتاب همسفر خورشيد
(30) كتاب همسفر خورشيد
منبع: سايت شهيد آويني

6168 :تعداد دفعات بازید



تاریخ
شنبه 1393/1/30


صفحه اصلی


وعد ديدار نزديك است


عناوین


متفرقه


ورود




 مشكل در ورود به سيستم؟


نشریه های منتشر شده



  تعداد بازدید : 2701055
©2009 Ferdowsi University Of Mashhad.